دل نوشت
یک هفته است که از آمدنم به اصفهان می گذرد. در این سال این دومین بار است که اینجا آمده ام. اینبار اصفهان برایم ویژه تر بود و خوب تر... همیشه وقتی جایی میروم که روزی در گذشته آنجا بوده ام حسی نوستالژیک در وجودم طغیان می کند که خیلی باحال است. اینجا مرا یاد ۱۵ سالگیم و یاد روزهای اول امسال می اندازد. به جز آن صرافی کنار بیمارستان همه چیز اش مثل قبل است. وقتی مسیر شرکت تا پل خواجو را پیاده می روم انگار در این دنیا نیستم. دلم می خواهد ساکت باشم. اینروزها عاشق سکوت شده ام و چای سبز. حالم یکجور خاص است. محسن نامجو هم مدام برایم می خواند و گوشم را با صدا و سازش نوازش می دهدوقلبم را نیز ایضا. آهنگ خان باجی مدام در گوشم پخش می شود!! نمی دانم خان باجی به چه معناست ولی مرا یاد خواهرم می اندازد. اینروزها هوا سرد است. اینروزها ثانیه ها یکجور دیگر است. اینروزها زیاد یاد بوتیک می افتم. یاد حامد بهداد یاد دیالوگ" میم اسلیپ خماری پف پف !؟؟" اش یاد آن سکانس داخل دانپزشکی. و یاد سردی نگاههای آدمهای فیلم و یاد سردی نگاه او. چقدر دلم می خواست باد نمی آمد. از وزش باد متنفرم. چقدر دلم میخواست....... . . . پی نوشت: هیچی! امشب تولد بابام بود! طی یک عملیات کاملا سری توسط عروس هاش امشب یه جشن کوچیک براش گرفتیم پیر مرد خیلی ذوق کرده بود گموم دفعه اولش بود!! یه سوتی معرکهههه هم داد . در حالی که همه داشتن بهش تبریک می گفتن و آرزوی سلامتی براش می کردند گفت: بابا می زاشتین بعد از صفر جشن می گرفتین تو این ایام خوب نیست!! یعنی نزدیک بود بالا بیارم از بس خندید ام. یه اتفاق دیگه هم افتاد. من و بقیه برادرام هیچ وقت هیچ سوتی زناشویی از پدرو مادرمون نداشتیم حتی بوسیدن. امشب من گیر دادم که بابا ما به این سن و سال رسیدیم لحظه بوسیدم بابا ونه نه مون رو ندیده ایم!! باید همدیگرو ببوسید. خلاصه اولش مامان یکم آخم کرد ولی با تشویق حضار خودش پیشقدم شد!! جفتشون مثل لبو سرخ شده بودن. خلاصه امشب ما به آرزمون رسیدیم..... چگونه شادمانه زندگی کنیم: ۱- هدف نهایی در سر داشته باشیم ۲-همواره لبخند به لب داشته باشیم ۳- دیگران را در خوشبختی خود سهیم کنیم ۴-مشتاقانه دست کمک به سوی دیگران دراز کنیم ۵-قلبی سرشار از شور کودکانه داشته باشیم ۶-با همه افراد مهربانانه رفتار کنیم ۷-وقتی دچار هیجان می شویم خونسردی خود را حفظ کنیم ۸- خونسردی را هرگز فراموش نکنیم ۹-دیگران را ببخشیم ۱۰- دوستانی صمیمی داشته باشیم ۱۱-فعالیت های خود را گروهی انجام دهیم ۱۲-از حضور در جمع خانواده لذت ببریم ۱۳-به خود اعتماد و افتخار کنیم ۱۴-به افراد ضعیف احترام بگذاریم ۱۵-مواقعی خود را رها سازیم ۱۶-فقط به کار فکر نکنیم ۱۷-شجاع و جسور باشیم ۱۸-اجازه ندهیم پول سر نوشت ما را رقم بزند. . . . پی نوشت: این متن٬ ایمیل یه خواهر دانا به برادر مهربونش بوده. احساس میکنم اکثر این موارد رو در زندگیم رعایت میکنم!! پس احتمال زیاد خوشبختم! دیشب مهمون یکی از دوستانم بودم.در واقع یه شب نشینی دوستانه بود. میزبان تو کامپیوترش یه آرشیو فوق العاده موسیقی داشت.چند قطعه از مهران مدیری رو شنیدم و با شنیدن آلبوم آخر محسن نامجو بی نهایت کیفور شدم. همه قطعات محشر بود... قطعه "بی نظیر" محسن بی نظیر بود. یجور نریشن بود یا شاید شبیه به یک تئاتر رادیویی. نامجو تو این کار شرح همخوابگیش با دختری به نام مینا رو تصویر میکرد و چقدر هنرمندانه بود. دلم گرفت... . . . پی نوشت: توصیه میکنم حتما این کار رو بشنوید. هیچ وقت نفهمیدم چرا بی تبار؟ چرا در آستانه حسرت؟ چرا!!! یادمه حداقل دوبار ازش پرسیدم اما جواب نداد. به هر حال ترجیح میدم همون بیتی صداش کنم. فردا ۲۶ دی ماه سالروز تولده بیتی مهربون ماست. یه خانم فوق العاده مهربون و شوخ طبع و یه مصاحب خوش مشرب. بیتی برای من بیشتر شبیه مردهاست نمیدونم چرا این احساس رو میکنم!! وقتی میخونمش وقتی باهاش حرف میزنم حس میکنم با یه دوست آقا در تعاملم. بیتی یه همراز خوبه بیتی یه خاله مهربونه بیتی یه هنرمنده بیتی یه عاشق واقعیه.... . . . پی نوشت: تولدت مبارک بیتی . از خدا میخوام بهت آرامش هدیه بده. خدا یا لطفا اینکار رو بکن. امروز یکی از دوستان قدیمی در واقع قدیمی ترین دوستم اومد خونمون. من و صادق روزهای طلایی رو با هم گذروندیم. انگشتری که یادگار اونه الان ۱۰ ساله تو دستمه یادمه یه روز با هم از همین انگشتر جفت خریدیم. بعد یه مدت کوتاه من انگشترمو گم کردم. یه روز که اتفاقا روز تولدمم بود پیش هم بودیم. من بهش گفتم راستی امروز تولدمه هاااا و اون با یه حال ناراحتی که چرا یادش رفته بهم نگاه کرد و انگشترش رو در آورد به عنوان هدیه تولد بهم داد. اون روز بهش قول دادم تا وقتی حلقه ازدواج تو دستم نکردم این انگشتر با هام باشه. بگذریم صادق آدم خیلی ساده و دوست بسیار وفاداریه. ازم در مورد بلاگ پرسید و گفتم که چند وقتیه آپ نکردم چون حرف خاصی واسه گفتن ندارم. صادق بهم یک ایده داد در واقع یجور سوال رو مطرح کرد و اون اینکه: اگه خودکارت به اندازه یک جمله جوهر داشته باشه و فقط یک جمله بتونی بنویسی اون جمله چیه؟؟؟ ظاهرش خیلی ساده است اما بنظرم خیلی مهمه! پاسخ صادق برای این سوال این بود که " خدایا منو ببخش" و آنالیز خودش از این جمله این بود که احتمالا نسبت به عملکرد گذشته اش احساس گناه داره. و پاسخ من در مورد این سوال اینه که "زندگی یعنی دوست داشت آدم ها "..... . . . پی نوشت: بنظرم رسید که خوب میشه اگه دوستان هم به این سوال پاسخ بدن. ممنونم از همه دوستانی که تو این مدت احوال پرسم بودن. همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي اِونا » پرستار بچههايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم . . . . پی نوشت: هر چه میگذرد بیشتر دستگیرم میشود در این دنیا خون هرکسی به گردن خودش است... امروز عصر رفتم خشکشویی تا لباسهام رو بگیرم. وقتی قبض رو دادم . آقای مغازه دار درحالی که آستین کت آویز شده رو تو دستش گرفته بود و به فامیلم که روی کاغذ کوچکی سر آستین سوزن شده بود نگاه میکرد گفت: آقای جلالیان؟؟؟ گفتم بله درسته خودشه. آقای مغازه دار گفت ببخشیدشما وبلاگ دارید؟ با حالت تعجب گفتم جاااااان؟؟؟ و در ادامه گفتم بله شما از کجا میدونید؟؟ گفت دل نوشت دیگه؟؟؟و من متعجب تر شدم و کنجکاوتر. برایم توضیح داد که یک روز که پیش یکی از دوستانش بوده و دوستش در حال خوندن بلاگ من بوده گفته که این بلاگ مال فلانیه ... با توضیحات بیشتر فهمیدم که من و آقای مغازه دار یک دوست مشترک داریم. واقعا دنیا کوچک شده. . پی نوشت: امیدوارم یلدای همه دوستانم مبارک باشه. بقول اون دوست نازنین که در جواب اس ام اس تبریکم تماس گرفت ایشالا عمرتون یلدایی باشه. زن و رفیق و شراب هرچه کهنه تر بهتر... پی نوشت: این جمله استراتژی زندگی یه مرد خوشبخت بوده و اون مرد خوشبخته. عمیقا این مفهوم به دلم نشست. امشب بعد ازنزدیک به دو ماه صورت پدر و مادرم رو می بینم. خوشحالم. اینروزها در نبود مامان و بابا من و خونه با هم تنهاییم. چندروز بود همون گوله همیشگی تو راه گلوم جا خوش کرده بود. تا اینکه همکلامی امشب ام با یه دوست نازنین باعث شد تخلیه بشم و حالم خوب بشه. به جزء تشکر چیز دیگه ای نمی تونم بگم. الهی به حق همه خوبیهات خدا صداتو بشنوه. آمین. 





به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلي اِونا»! ميدانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نميآوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سيروبل به شما بدهم اين طور نيست؟
- چهل روبل .
- نه من يادداشت كردهام، من هميشه به پرستار بچههايم سي روبل ميدهم. حالا به من توجه كنيد.
شما دو ماه براي من كار كرديد.
- دو ماه و پنج روز
- دقيقاً دو ماه، من يادداشت كردهام. كه ميشود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه ميدانيد يكشنبهها مواظب «كوليا» نبوديد و براي قدم زدن بيرون ميرفتيد.
سه تعطيلي .. . . «يوليا واسيلي اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چينهاي لباسش بازي ميكرد ولي صدايش درنميآمد.
- سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را ميگذاريم كنار. «كوليا» چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا» بوديد فقط «وانيا» و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشيد.
دوازده و هفت ميشود نوزده. تفريق كنيد. آن مرخصيها ؛ آهان، چهل و يك روبل، درسته؟
چشم چپ «يوليا واسيلي اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانهاش ميلرزيد. شروع كرد به سرفه كردنهاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت.
- و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد ..
فنجان قديميتر از اين حرفها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حسابها رسيدگي كنيم.
موارد ديگر: بخاطر بيمبالاتي شما «كوليا » از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بيتوجهيتان
باعث شد كه كلفت خانه با كفشهاي «وانيا » فرار كند شما ميبايست چشمهايتان را خوب باز ميكرديد. براي اين كار مواجب خوبي ميگيريد.
پس پنج تا ديگر كم ميكنيم.
در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد...
« يوليا واسيلي اِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم.
- امّا من يادداشت كردهام ..
- خيلي خوب شما، شايد …
- از چهل ويك بيست و هفت تا برداريم، چهارده تا باقي ميماند.
چشمهايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق ميدرخشيد. طفلك بيچاره !
- من فقط مقدار كمي گرفتم ..
در حالي كه صدايش ميلرزيد ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بيشتر.
- ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، ميكنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سهتا، سهتا، سهتا . . . يكي و يكي.
- يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت .
- به آهستگي گفت: متشكّرم!
- جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
- پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟
- به خاطر پول.
- يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه ميگذارم؟ دارم پولت را ميخورم؟ تنها چيزي ميتواني بگويي اين است كه متشكّرم؟
- در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند.
- آنها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه ميزدم، يك حقهي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل ميدهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده.
ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان در نيامد؟
ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟
لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است.
بخاطر بازي بيرحمانهاي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم.
براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم!
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنين دنيايي چقدر راحت ميشود زورگو بود.




